تبليغاتX
بانوی پاییز
 

شب وصال قشنگ است با شما ...

 

 

دو چشم تر آوردم، که تر قبول کنی

دلی شکسته برایت، اگر قبول کنی!

به جای اسم فرستنده می نویسم : باد

که شرم داری از ، این پسر قبول کنی!

نه اینکه خانه تو جای هیچ من باشد

که راضیم فقط از پشت در قبول کنی

غرور هست و خدا هست و گریه ای هم هست

و این ترانه، اگر بیشتر قبول کنی!

چه می شود که بگویم بمان، بمانی و بعد

بگویمت که مرا هم ببر؛ قبول کنی

شب وصال قشنگ است با شما، هر جور

اگر که حتی وقت سحر قبول کنی!!!

دلم به قیمت عشقت! در انتظار توام

که این معامله را با ضرر قبول کنی

همیشه در قفس چشمهات خواهم ماند

اگر پرنده بی بال و پر قبول کنی

برای گفتن از تو غزل مجال کمی ست

امیدوارم، این مختصر قبول کنی

::: مهدی موسوی :::

 

 


 

نوشته شده توسط پرستو در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت


تو به موقع می رسی و من ...

 

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام

 

 


 

نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت


میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است!

 

 

... و من به هیات پیراهنی برای زنم

و سالهاست که در حال پیرتر شدنم

تمام البسه پشت شیشه معتقدند

که : بس که بی سر و پایم شبیه پیرهنم

مرا ـ تو را بخدا! ـ یک نفر پسند کند

مرا که هدیه ی ناقابلی به یک بدنم!

شبی تو می رسی از پشت پنج شنبه ی بعد

نگاه می کنی از پشت ویترین به تنم:

ـ سلام! قیمت این چارخانه ها چند است؟

ـ سلام! چاره ی آن چار بوسه از دهنم!!!

قبول می کنی و می روی اتاق پرو

و توی آینه تنها: تو من تو من تو منم...

میان پیکر ما هفت دگمه فاصله است

و هفت ثانیه ی بعد ، با تو می بدنم

شبانه می روی از ذهن جمعه ها، آنگاه

چگونه ـ خانم شلوار! ـ از تو دل بکنم؟

(تو) رفت! نوبت این جالباسی پیر است

چقدر بی سر و پایم! چقدر مثل منم!

:: علیرضا بدیع ـ نیشابور::


 

نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


وقت رفتن روی احساس خودم پا می گذارم...

 

 

من شما را با سکوت و عشق تنها می گذارم

می روم اما دلم را پیشتان جا می گذارم

می روم، گم می شوم در سایه روشن های کوچه

سرد و طوفانی ست ساحل، سر به دریا می گذارم

هیچ می فهمی دلیل گام های خسته ام را

وقت رفتن روی احساس خودم پا می گذارم

از تمام خاطراتم مانده عکسی: ماه، من، تو

این تمام بودنم را در تماشا می گذارم

گفته بودم (بی تو هرگز) کاشکی اینگونه می شد

جای ( بی تو هرگز ) امشب ( هرچه بادا) می گذارم

:::: جواد ضمیری ::::

 

 

با خنده نیز اخم تو را وا نکرده ام

خود را هنوز در دل تو جا نکرده ام

تو مهربان تر از همه یی مثل آفتاب

حتی کمی شبیه تو پیدا نکرده ام

(می خواستم که با تو خداحافظی کنم)

فکر غروب تلخ خودم را نکرده ام

آورده اند حکم فراموشی تو را

آن را به یاد چشم تو امضا نکرده ام

::: سیدمحمد هاشمی:::


 

نوشته شده توسط پرستو در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت


خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید (مثل عربی)

 

 

و آدم.........................

 

یک سوراخ بالا و یک سوراخ پایین با کیلومتر ها روده، نامش آدم (جلال آل احمد)

اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کار کرد مغزشان یک میلیونوم معده شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت ! (انیشتین)

بیچاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد، اول می گوید: مرا پر کن وگرنه رسوایت می کنم و چون پر شد می گوید: مرا خالی کن وگرنه آبرویت را به باد می دهم! (لقمان حکیم)

انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت : بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته ! (دکتر علی شریعتی)

هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگزاری نمی شود! (ناشناس)

زنبور عسل شهد گل را می نوشد، چه پس می دهد؟ الاغ هم گل و علف را می خورد چه پس می دهد؟ آیا فرآیند عمل ما به زنبور عسل نزدیکتر است یا به الاغ؟! ( ناشناس)

اکثر مردم به چَرا می اندیشند، اندک مردمند که به چِرا می اندیشند

آینه را پاک کن! و ببین که چه زیبایی تو را در برگرفته ، چه شکوه بی انتهایی که بی وقفه بر در می کوبد! 

چرا با چشمان بسته، نشسته ای ؟ از چه روی چنین عبوس نشسته ای؟ چرا نمی توانی بیفشانی؟ و چرا نمی توانی بخندی؟ (اوشو)

جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور می خورد و یکی به تمسخر گفت: خواجه تو در میان چه می کردی و کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم!

 

 به دنیا پا نهاده ای

           درست مانند:

                                 کتابی باز، ساده و نانوشته

باید سرنوشت خود را رقم بزنی

خود، و نه، کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند؟

                                      چگونه؟             چرا؟           به دنیا آمده ای؟

هم چون یک بذر زاده شده ای

              می توانی همان بذر بمانی و بمیری

اما، می توانی گل باشی و بشکفی

                می توانی درخت باشی و ببالی

:::: اوشو:::


 

نوشته شده توسط پرستو در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting